/* /*]]>*/

درست است که کمتر وقت می کنم به اینجا بیایم و چیزی بنویسم و سری به دوستان بزنم. اما گاهی دور ، گاهی نزدیک ، از احوال این دفتر مشقِ نچندان قدیمی با خبر می شوم و افسوس می خورم که چرا این قدر تنبل وار از خیر نوشتن و پرداختن می گذرم. البته که بعد از کمی کنایه - به خودم - شروع می کنم به ماست مالی ، حق به جانب به خودم می گویم : سرم شلوغ است یا کار مجالی برای نوشتن نگذاشته یا خستگی یا احوال و دل و دماغ و یا ...

اشکالی ندارد ، زیاد سخت نگیر؛ مثل من باش. ببین چه آسوده و بی خیال روز را شب می کنم و اصلا به یاد نمی آرم که اوضاع از چه قرار است و چشم باز نمی کنم تا صفحه های خونینِ روز شمارِ تاریخ را ببینم و آه بکشم و اندوه بار بگویم : ای کاش ، ای وای ، ای دوست ، ای نامرد ، ای پست فطرتِ کثیف ، ای زندان سیاه نمور ، ای که چه می کنی با این مردم ؟ ای تیغِ بی قید و قانون ، ای نا هنجار ، ای حتی رنج ای حتی زرتم المقابر...

روزگار می گذرد ، من هر روز شاهد عریانیه بی صفتیِ بعضی می شوم ، شاهد پرده برداری از یک دروغ ، یک باطل الاصل ، یک چیز ناچیز و پوچ که طبلی که چه طبل ؛ بل از آن نیز تو خالی تر و در ظاهر بزرگ و قوی و همین مایه ی امیدواری ست ...

نمی دانم چرا ! نمی خواهم ، اما باز این گونه می شود که می بینی. شاید باخون آمیخته کرده اندش ، که یک دم فراموشش نتوان کرد. که یک دم جدا از آن نتوان شد.

چراغ اگر خاموش است ، قلندر اگر خواب است ، راه اگر دشوار است ، ماه هنوز امید قلب من است و دستی ست که در دست می فشرم ؛ و همین مرا به ادامه بس.