این یاد داشت دزدی است ...
اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آنقدر که دیگر نمی شد آنرا در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود ، میترسم . از چیز هایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در (( دوستت دارم )) خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند ! به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور آن شدم . آنقدر که وسعتش از مرز های دوست داشتن فرا تر رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد . آنقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم دوستت دارم ! تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم . تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین !