کوچ ... آوای کوچ !!!
از اين تهمت ها ي پر تكرار ، از اين دندان هاي گِرد و گاهي تيز ،
بي زارم . از اين دست هاي نا آرام و لغزان و بي خير ،
از اين چشمان پر نيرنگ و بي حَيا ،
از اين درد ، از اين احيا ، از اين غمهايِ بي سودا ،
از اين بي ساماني و نيرنگ ، از اين داغ ِ فرو خورده
از اين اندوهِ بي پايان ، از اين دلپيچه ي مخدوش ،
ازاين همه بیزارم ، از آن همه ، بيزارم ميكنه ،
بيزارم ميكني _ تو _ آري تو ... !
اعتماد ... !!!
چه واژه ي گُنگ و گُم و دوري . چه كلمه ي نا معلوم و مجهولي !
چرا اينك چرا با من ، تو با من از ابتدا بودي ، قرار نبود حالا نباشي ،
اما نيستي . اينك تواينجا خالي و كم ، خوب احساس مي شوي .
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد ... !