کوچ ... آوای کوچ !!!

 

 

از اين تهمت ها ي پر تكرار ، از اين دندان هاي گِرد و گاهي تيز ،

 

بي زارم . از اين دست هاي نا آرام و لغزان و بي خير ،

 

از اين چشمان پر نيرنگ و بي حَيا ،

 

از اين درد ، از اين احيا ، از اين غمهايِ بي سودا ،

 

از اين بي ساماني و نيرنگ ، از اين داغ ِ فرو خورده

 

از اين اندوهِ بي پايان ، از اين دلپيچه ي مخدوش ،

 

ازاين همه بیزارم ، از آن همه ، بيزارم ميكنه ،

 

بيزارم ميكني _ تو _ آري تو ... !

 

اعتماد ... !!!

 

چه واژه ي گُنگ و گُم و دوري . چه كلمه ي نا معلوم و مجهولي !

 

چرا اينك چرا با من ،‌ تو با من از ابتدا بودي ، قرار نبود حالا نباشي ،

 

اما نيستي . اينك تواينجا خالي و كم ،‌ خوب احساس مي شوي .

 

 

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد ... !

 

 

سکوت

 

 

یک من فکر می کند و من دیگری ست که احساس می کند . من دیگری ست که عصیان می کند . و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند ... اما دروغین ، منه راستین است !

کدام ؟  اینجاست که ناچار از گفتن می مانم . نمی توانم ! سکوت سنگین و درد بار  همین جا فرا می رسد ... ! 

سکوت ها همه در پایان گفتن هاست ...

                                        ـــ و چه راحت و چه موفقیت آمیز ... !

و این سکوت در آغاز گفتن هاست ...

                                                  ـــ و چه سخت ... !!!