چند شب پیش شیوا فیلم درخت گلابی رو که از کاوه توی باغ فردوس خریده بودیم بهم داد تا ببینم. تصور جالبی از اون نداشتم ، تمایلی هم به دیدنش در خودم نمی دیدم ، راستش هیچ تعریفی هم ازش نشنیده بودم ؛ با این حال به دیدنش نشستم .

فیلم که تمام شد اشکهام رو پاک کردم و دفترچه ی یادداشتم رو برداشتم و این متن رو ، روی کاغذ نوشتم:

   هر آدمی یه درخته ؛ یه درخت گلابی ...

   یک وقت بار می ده ، یک وقت بار نمی ده.  

   یک وقت خوابه ، یک وقت بیدار.

   یک وقت نفس می کشه و یک وقت مرگ همراه و دوست و هم سفرش می شه...

   بی خودی اشکهایم سرازیر نمی شود ، باورکن.

   دلم به حال درخت گلابی سوخت، که هرکس برای منفعت خودش باری از او می خواست و درخت دیگر حوصله ای برای نوشتن نداشت. چون چیزی در خور زایش ، برای تولدی جدید در وجودش نبود . مراسم هیچ وقت کاری از پیش نخواهد برد. او سالهاست که مرده است ...