تنها موجود به اصطلاح زنده ي اتاقم ، همين ساعت زوار در رفته بود ، كه مجبوري عقربه هاش زمان رو دنبال مي كردن ، انگار يكي با شلاق ايستاده و مجبورشون ميكنه دنبال هم بدون . گاهي الكي يه نگاهي بهش مي انداختم و به خيال خودم ، كه هنوزم نميدونم از چي ، مطلعم ميكرد . امشب مي بينم اون هم ايستاده و عقربه هاش مبهوت و بي حركت زل زدن به يه نقطه و انگار كه مرده باشن با چشم باز بهم نگاه مي كنن . نگاه نكبت بارشون آزارم ميده ، مثل نگاه حق به جانب يه مظلوم . از رو ديوار برش ميدارم و ميزارمش جايي كه نگاهم بهش نيوفته . احساس گناه ميكنم ، انگار من باعث فرسودگيه قوَش شدم ! نگاهم پيا پي به جاي خالي ساعت رو ديوار مي افته ، نبودنش دل تنگم كرده ، مثه مادر منتظري كه چشم به راهه ، دائم و بي اراده ، چشمم جاي خاليه رنگ برگشته ي ، نور نديده ي ، ساعت رو پيدا ميكنه و هر بار مكرر، تعجب كوتاهي و ياد آوري ،  كه مرده بود و برش داشتم تا آزارم نده ...

تقصير من نبود ، ما هردو مقصر بوديم ... دائم با خودم تكرار مي كنم ! رفت ...

بايد مي رفت . مي خواستي بمونه و با تو يه بي مايه ي ... زهي خيال باطل ! اون حق داشت كه بره . آره من ميگم بايد مي رفت . تو هم تو سكوت اينجا بشين و چشم بدوز به اين جاي رنگ پريده و عقربه هاي مرده و فكر كن كه ، آيا موجودي با خصوصيات خودت ، ميتونه شعور تفكر هم داشته باشه ؟! من كه بعيد ميدونم ...

كاش ميشد يه بلايي سر اين وجدان هميشه بيدار و پر حرف در آورد تا واسه هميشه زبونش رو كوتاه كنه ، گاهي بيش از اندازه خستم ميكنه .

ساعت چنده ؟ ... ساعت كه مرده ! چه بهتر . حالا بيش از هميشه وقت دارم . بيش از اون زمان هايي كه بود ، وقت دارم .

بايد باهاش حرف ميزدم . شايد منصرف مي شد ! شايد مي فهميد كه واقعا من بي تقصير بودم .

مادر ... مادر ... !!! مادر هم انگار ...