چکار می کنی ؟

_ زندگی .

 

همیشه وقتی خسته می شم ، می خندم .

حالا که نمی خندم یعنی خسته نیستم !

روی سنگ توالت که می شینم ، جلوی صورتم دیواره . حالا وقتی روی سنگ توالت هم که ننشسته باشم باز احساس می کنم ، جلوی صورتم دیواره . یه دیوار با کاشی های سفید و تمیز ، که با دستهای مادرم تمیز شدن . این چه معنی میده ؟ شاید حالا روی سنگ توالت نشستم . یا اقل ، احساس میکنم روی اون سنگ سرد لم دادم و به دیوار خیره شدم . همیشه به این فکر می کنم که ، اگه کوچیک تر بودم ، حتما می افتادم توی اون حفره ی بزرگِ پر از کثافت.

یه چیزی هست که نمیدونم چیه ، اما هست .

غریبه ام انگار.

با حرف ها.

با آدمها.

با اینجا.

توی فیلم ، آدمهایی که بر اثر تصادف حافظشون رو از دست میدن ، چطور می تونن حرف بزنن ؟

مگه کلمات ، ماله آموخته های گذشته نیستن ؟ توی جنایات زن و شوهری این کتاب پر فروش سال فلان ، چطور لیزا نتونست بفهمه که ژیل داره بهش دروغ میگه ؟ یعنی ما اینقدر احمقانه کتاب می خونیم ، یا فیلم می بینیم ، یا زندگی می کنیم ؟

کافیه ، دیگه چیزی نمونده که دور ریخته بشه. پاهام روی این سنگ سرد لعنتی کرخ شده. سفیدی این دیوار چشمام رو میزنه ، باید یادم باشه حتما بعد از این با عینک دودی پولیس ، که سال پیش بچه ها برای کادوی تولدم خریدن بیام اینجا...