بی مقدمه

 

 

خوبی به هیچ کس و هیچ بنی بشری نیومده ! وقتی اینجا هر کسی دمبال اینه که بار خودشو ببنده و گلیم خودش رو از تو آب بکشه بیرون . سنگهای نا همگونش رو مثل احمق ها روی هم بچینه ... پس دل به چی و به کی ، می شه خوش کرد ؟؟

اینجا وقتی پشت سرت رو نگاه میکنی یه مشت درب و داغون و عوضی رو می بینی که همه تو صف ایستادن و منتظرن تا دلا بشی و همه یکی یکی سوارت بشن . براشون مهم نیست چقدر ظرفیت داری و کمرت چقدر میتونه تاب بیاره . اونها یکی یکی و بی خیال ، گفتم ، مثل احمق هایی که حس نابقگی داره خفشون میکنه ... میان و می پرن بالا ! داری له میشی ، داری زانو میزنی ... هن و هن و خس و خس تو گلوت ، گوش عالم و آدم رو پاره می کنه اما اونها انگار کرن ، و نمی شنون ! هیچ کس به اینکه تو چه بلایی سرت میاد و بعدش چه اتفاقی ممکنه بی افته فکر نمیکنه . هدف فقط سوار شدن و بالا رفتن از توست ... ! کاش هیچ وقت دلا نمیشدی ! کاش کرنش نشون نمی دادی ! کاش برمی گشتی و همون وقت چشم هاتو می بستی و هر چی از دهنت بیرون می اومد رو نثارشون میکردی ! کاش تو صورت دونه دونشون تف میانداختی و بهشون می گفتی لعنتیا برین گمشین ُ برین گمشین کثافتها ... کثافتها !!!

خسته ای ، دلت مثل کمرت شکسته ! با این دل و کمر شکسته دیگه نمیشه ادامه داد و اونها همین رو می خوان می خوان لهت کنن . می خوان بزارنت کنار می خوان خفت کنن تو ای رو که می بینی و می شنوی و می فهمی و تو براشون خطرناکی ... !!!

 اما من تن به حقارت نمیدم من اما می خوام بمونم و باشم و جلوشون بایستم و بگم گمشین کثافتا گمشین احمقها ی لجن هستم چون می خیزم چون می ایستم چون می بینم و می شنوم ... !

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود !

 

  

لحظه های بی خودی

 

 

چرا جواب نميدي ؟؟ نيستي انگار ، از اول نبودي ...

چرا وقتي نگات ميكنم رو برمي گردوني ؟ چرا وقتي صدات ميزنم نشنيده مي گيري صدامو ؟ چرا وقتي ميخوام باشي نيستي ؟ هميشه هرجا و دائم تر از قبل ،  بي خود تر از بار ،‌ دگرگون تر از ياد ، غريبه تر از آه ، مثله شبيخون تو دلم ، تو توك زبونم ،‌ تو اون لحظه هاي بيخودي و الكي ،‌ تو اون شبهاي بي روح و تاريك و بي احساس ، تو اون روزاي بي بنياد ... نبودي ! تو بودي كه نبودي ! چرا صدام نمي زني ؟ چرا منو نمي بَري ؟ چرا منو ، مني كه از تو اَم ، كه با تو اَم ، كه بي تو نيستم و نمي تونم باشم ، مني كه مثه ماهيهِ محتاجِ آب ، محتاج تو اَمُ ، محتاج ميزاري ؟ مگه اشكامو نمي بيني ؟ مگه خوابيدي ؟ ببين ! ببين !‌ منو ببين كه چه بي پَروا برات ابراي دلمُ و باروني مي كنم . اما تو حتي با پروا هم نگاهم نمي كني ... ! چرا منو نمي بَري ؟؟ چرا منو نمي بَري !!!