توی این خونه یه وقتی هفت نفر آدم زندگی می کردن ...

مادر بزرگ که مرد من کوچیک بودم، اما نه اونقدر که به خاطر نداشته باشم، چندسالی گذشت هما هم ازدواج کرد و بعد علی رضا هم مثل هما به خونه ی بخت رفت ... و رفت . چند وقت پیش بود که هانیه هم برای ادامه ی تحصیل از اینجا رفت ولی قبل از اون، این پدر بود که با احداث یه کارخونه خارج از تهران، مارو تنها گذاشت ...

حالا من مانده ام و مادر و تنهایی و سکوت ...

سر گرم کتاب بودم. یک باره متوجه ی سکوت پیرامونم شدم. چقدر سنگین و بزرگ و قوی بود. بغضم گرفت. نگاهم به چشمان مادر افتاد. اشکهای من بود که بی آهنگ و درنگ به روی گونه اش می رقصید ...

آه که چگونه باید لحظه های سهمگین و سخت تنهایی را توصیف کنم ؟!

می خواستم بزارمش تو وبلاگ خودم اما نشد یعنی نتونستم ! بزار همین جا باشه و کسی هم اون رو نبینه ! 

پاییز هشتاد و هفت تهران .

حمید میر

شاید حالا وقتش رسیده که اینجا باشه !!