وقتی حالت داره از دنیا به هم می خوره ، وسط گیر و دار این خاک کثیف یهو ، یک دفعه ، عین افتادن یکباره تو حوض حیاط ، عین اون وقتها که داداشت حولت میداد تو حوض و وامیساد و قاه قاه می خندید و تو خیس آب با صدای چکیدن لجن از هیکلت پر از بغض به زور از تو حوض میومدی بیرون و کنار حیاط رو نشیمن گاه مینشستی و های های میزدی زیر گریه ... حالا اسیر یه نگاه شدی ... !!! 

اینو چی ؟؟ اینو چی میگی ؟ کجاشو حساب کرده بودی ؟ اینم از زور بود ؟ زورت نرسید چشماتو ببندی ؟ آره ، مثه اونوقتها ، که زورت به داداشت نمیرسید ، حالا هم زورت به چشمات نرسید و ایندفعه یه نگاه بهت تحمیل شد !!! خواب نداری ، حوصلت سر میره ، میخوای بیخیالش بشی ، اما دیر شده ،  اونم نه یه زره دو زره ، خیلی دیر شده ، به قول مجتبی : دیگه خیس شدی !! باس بری ، تا اونجا یی که یه تقدیر دیگه ، یه تحمیل دیگه ، یه اتفاق دیگه ، یه زور دیگه و یه و یه و یه ... ! کی میدونه آخرش چی می شه ؟؟؟ 

حالا حالم از دنیا به هم می خوره ، وسط گیر و دار این خاک کثیف یهو ، یک دفعه ، ... اسیر یه نگاه شدم حالا  از قصه گفتن و شنیدن هم خستم !! وقتی حوصله نداری چیکار میکنی ؟؟؟ اینجا همون جاس آره اگه قید زمان و قورت بدی فرقی با دیروزت نمیکنه ، همش عین همه ، توفیرش اینه که امروز بیشتر از دیروز ، حالت تهوع داری ...