شاید ... تحمیل !
اینو چی ؟؟ اینو چی میگی ؟ کجاشو حساب کرده بودی ؟ اینم از زور بود ؟ زورت نرسید چشماتو ببندی ؟ آره ، مثه اونوقتها ، که زورت به داداشت نمیرسید ، حالا هم زورت به چشمات نرسید و ایندفعه یه نگاه بهت تحمیل شد !!! خواب نداری ، حوصلت سر میره ، میخوای بیخیالش بشی ، اما دیر شده ، اونم نه یه زره دو زره ، خیلی دیر شده ، به قول مجتبی : دیگه خیس شدی !! باس بری ، تا اونجا یی که یه تقدیر دیگه ، یه تحمیل دیگه ، یه اتفاق دیگه ، یه زور دیگه و یه و یه و یه ... ! کی میدونه آخرش چی می شه ؟؟؟
حالا حالم از دنیا به هم می خوره ، وسط گیر و دار این خاک کثیف یهو ، یک دفعه ، ... اسیر یه نگاه شدم حالا از قصه گفتن و شنیدن هم خستم !! وقتی حوصله نداری چیکار میکنی ؟؟؟ اینجا همون جاس آره اگه قید زمان و قورت بدی فرقی با دیروزت نمیکنه ، همش عین همه ، توفیرش اینه که امروز بیشتر از دیروز ، حالت تهوع داری ...