جمعه

     دوباره جمعه و هزار توي خيال دوباره جمعه و غبار انتظار و دروغ بهار و

سرود خزان و صداي هزيان مرگ ...

    نمي دونم چرا ، اما مي دونم چيزي كه مي بينم جز حقيقت نيست ،

كه حتي چيزي شبيه به حال ، تا اين امكان ، تا امكان زمان واقعي و بودني ،‌

چيزي غير قابل توصيف مثل زيبايي باران و  وحشت مرگ .

ديگر دلم از باغ سوخته سراغي نمي گيرد ديگر براي اشك هاي

كودك پا برهنه ي  سيلون تو كوچه نمي لرزد ، ديگر غروب هم

برايش چيزي از گذشته ندارد ، ديگه دلم نمي سوزد ديگر ... 

مرده باشد ، شايد ! خواب باشد ، بايد ... !