جمعه
دوباره جمعه و هزار توي خيال دوباره جمعه و غبار انتظار و دروغ بهار و
سرود خزان و صداي هزيان مرگ ...
نمي دونم چرا ، اما مي دونم چيزي كه مي بينم جز حقيقت نيست ،
كه حتي چيزي شبيه به حال ، تا اين امكان ، تا امكان زمان واقعي و بودني ،
چيزي غير قابل توصيف مثل زيبايي باران و وحشت مرگ .
ديگر دلم از باغ سوخته سراغي نمي گيرد ديگر براي اشك هاي
كودك پا برهنه ي سيلون تو كوچه نمي لرزد ، ديگر غروب هم
برايش چيزي از گذشته ندارد ، ديگه دلم نمي سوزد ديگر ...
مرده باشد ، شايد ! خواب باشد ، بايد ... !
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی ۱۳۸۶ ساعت ۱:۲۶ ق.ظ توسط HAMID MIR
|