وقتي مي رفت نگاهش مي كردم . دستانم را فشرد ،

خسته بود و اميد داشت . با بغض فرو داده

نگاهم كرد و ... خدا حافظ .

چقدر پير شده بود ، چقدر برايم تازه بود احوالش ،

اينكه چرا تا اون موقع اينطور نگاهش نكرده بودم ،

بيشتر آزارم ميداد . مي رفت و با رفتنش قلبم را مي تراشيد ...

پدر سايه اي كه احساسش با تكرار و تداوم عادت شده بود ،

و حالا داغي ِ آفتاب تند ، تحمل ناپذير.

او رفت تا گوشه اي از هنر و سليقه اش را

به نمايش بگذارد ... و من ، ماندم با يك دنيا تنهايي !

هيچ وقت فكر نمي كردم از دوريش تا اين حد ،

معصوم وار بگريم ... و آسمان در انتهاي بودن خورشيد

گريستنم را به نظاره نشست

و دست بر شانه ام مي نواخت ، گويي مي خواست كه آرام تر ...

آري ، آرام تر ...