...
وقتي مي رفت نگاهش مي كردم . دستانم را فشرد ،
خسته بود و اميد داشت . با بغض فرو داده
نگاهم كرد و ... خدا حافظ .
چقدر پير شده بود ، چقدر برايم تازه بود احوالش ،
اينكه چرا تا اون موقع اينطور نگاهش نكرده بودم ،
بيشتر آزارم ميداد . مي رفت و با رفتنش قلبم را مي تراشيد ...
پدر سايه اي كه احساسش با تكرار و تداوم عادت شده بود ،
و حالا داغي ِ آفتاب تند ، تحمل ناپذير.
او رفت تا گوشه اي از هنر و سليقه اش را
به نمايش بگذارد ... و من ، ماندم با يك دنيا تنهايي !
هيچ وقت فكر نمي كردم از دوريش تا اين حد ،
معصوم وار بگريم ... و آسمان در انتهاي بودن خورشيد
گريستنم را به نظاره نشست
و دست بر شانه ام مي نواخت ، گويي مي خواست كه آرام تر ...
آري ، آرام تر ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۷:۳۹ ق.ظ توسط HAMID MIR
|