زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم

ناز بنیاد مَکن تا مَکنی بنیادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین مشو تا نکنی فرهادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا مکنی در بندم

طره را تاب مده تا مدهی بر بادم   

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

یار بیگانه مشو تا نکنی از پیشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

زلف را، طره را، بنیادم، بر بادم، بر بادم، بر بادم ...

 

همیشه دیر به دیر اما گاهی هم زود ...

گنگ می نویسم . آره گنگم . از لطفی که گریبانم گرفته، از لذتی که می پسندم خفه گی اش را و دردی که هیچ آسودگی نداره و ای کاش هرگز نداشته باشه ... گنگم .

می خندم غمگین و می گریم شاد ! بی هوا، همچنان که تنها قدم می زدم، خنیاگر بی هراسی شدم، که خیال دوست، شیوایی رو برام به سر انداخت و بی پروایی موجب شناوری ام در این بی پایان ِعمیق و مبهم شد، که چقدر هم زیباست و دوست داشتنی .

و اما امروز ... چه روز زیباییست. وقتی چیزی روزی به وجود آمد، تا من امروز برای او باشم . چه لذت بی شماری دارم که همواره و ممتد برایم ایجاد شعف می کند. هیچ وقت این گونه خرسند نبوده ام، تا بدین حد آرام و خوب ...

به من تبریک بگو این روز رو، به من که با دو و چهار، زندگی می کنم.

به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم .