کمکم داشت باورم می شد که ...

کمکم داشت فراموشم می شد که ...

سلام سه ماه با خاطره ی وز وز سلامت گذشت

از همیشه تهی تر و پر صداتر ، برگشتی برای روز های نحس و بی اعتبار

واسه مرگ و زجه های بی صدا واسه تو ، نه فکر سوغات و توحفه و آبنبات  

فقط یاد لبهات که بگه اگه خسته نشه اگه وا نمونه اگه جا نزاره اگه جانندازه

اگه باز ناتو یی و بد غلغی آدامسش نشه و بگه یادش نره بگه بگه بگه ...

تو این کش مکش و هیرونی و هرز گیری ببین آخه این چه وقته تاریکیه ؟

این چه وقت تنهایی بود ؟

این چه وقت رفتن و جا خالی کردن بود ؟

یکی نیس بگه آخه نونت نبود آبت نبود آخه چه مرگت بود !!! ؟

بزار رک بگمت ... دلم تنگت بود !