|
حميد مير
|
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور ،
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من ،
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه من ،
در شب پر پیچ تو راهی می جست .
چشم من ، چشمه زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود !
و خیالی که مثل باد همه جارو به دنباله گمشدش میگرده شاید .... !